تبليغاتX
تو ای پری کجایی
تو ای پری کجایی
نوشته های خصوصی جعفر مرتضوی
وبلاگ جدید
بدون توضیح:

وبلاگی برای دانشگاه قم http://qom.blogfa.com 

2 نوشته شده در  84/02/20ساعت 21:54  توسط جعفر مرتضوی  | 

مرگ
ماشین با سرعت تمام در جاده ها می تازد. باد پرت می شود به داخل ماشین مو هایش را به بازی می گیرد و خارج می شود. سر پیچ ماشین بی اعتنا به جاده در خطی مستقیم به پرواز در می آید. باندها فریاد می زنند تو منو دوستم نداشتی و بعد بممممممممممم

2 نوشته شده در  84/02/15ساعت 0:34  توسط جعفر مرتضوی  | 

به نام خدا

مطالبي که در اين وبلاگ نوشته مي­شوند خصوصي اند. خصوصي به اين معنا که به خاطر زبان پوشيده و رمزگونه­شان قابل درک و فهم براي کسي به غير از نويسنده­ي وبلاگ نيستند. نوشته هاي که در اين صفحه­ي مجازي نقش مي­گيرند، سرريز روح جعفر مرتضوي اند. سر ريزي که مي تواند بر آمده از شادي ها و غم ها، اميد ها و يأس هاي نويسنده باشد، اما متاسفانه آنچه که عموماً در اين صفحه با خوانندگان به اشتراک گذاشته مي­شود، تصاوير سياهي اند که بر روح نويسنده نشسته­اند و بازتاب شان در اينجا بايد تلاشي براي زدودنشان تلقي شود. مشخص نيست که اين بازي با کلمات چقدر در آرامش نويسنده نقش دارد، خصوصا اينکه زبان رمز گونه­ اش سهم ديگران را از معنا ناديده می گيرد.

 

نويسنده، امروز با کلمات حروف الفباي فارسي روي صفحه کليد بازي مي­کرد تا شايد بتواند ترکيب بديعي براي احساسش- که طبق معمول غمگنانه بود- بيابد. احساس سردي وجودش را فرا گرفته بود و کلمات هم از به دوش کشيدن بار غصه هايش شانه خالي ميکردند. کلمات تقصيري نداشتند. نويسنده حتي از اينکه بداند چه دردي دارد درمانده بود. مي دانست که خسته شده و دلش گرفته است. فکر مي کرد که تنها است. تنها. بيشتر که فکر کرد ديد دارد فرا فکني مي کند از خودش بدش آمد که چرا بار غم هايش را روي سر اين واژه­ي بي­­همه­کس مي اندازد.

 

چقدر فضا  به کسي که روي يک صندلیِ يک نفره کنار دستمان نشسته حاضريم بدهيم.

چقدر فضا  به کسي که روي يک صندليِ يک نفره کنار دستمان نشسته حاضريم بدهيم.

نصف صندلي به اضافه­ي فضاي اتاق براي نصف يک بدن را براي خودمان برمي درايم و بقيه را براي او مي گذاريم؟

نصف صندلي به اضافه­ي فضاي اتاق براي نصف يک بدن را براي او خالي مي کنيم و از بقييه، خودمان استفاده مي­کنيم؟

هر کدام به سهممان قناعت مي کنيم ولي از فشار هاي خفيف براي وسعت بخشيدن به فضايمان استفاده مي کنيم؟

از بخشيدن فضاي بيشتري به همصندلي مان دريغي نداريم، هر چند هر دو طرف پذيرفته ايم به بخشيدن همان نيمه به يکديگر راضي باشيم؟

 

ما گوسفنديم.

بع بع.

در علفزار مي چريم.

بع بع.

به دنيا مي آوريم.

بع بع.

بزرگمان مي کنند.

بع بع.

عاشق و پير مي­شويم.

بع بع.

و مي ميريم.

 

غم ها زياد براي آدم تکرار مي شوند. آدم دلش برايشان تنگ نمي شود چون مي داند دوباره در آغوششان مي کشد. بارها و بارها. غم ها در همسايگي­مان خانه مي کنند و منتظر يک ثانيه زمان سرگردان مي نشينند تا دلدارهايشان را در آغوش بفشارنند.

 

2 نوشته شده در  84/01/25ساعت 23:47  توسط جعفر مرتضوی  | 

توقیف کارنامه
مجله کارنامه توقیف شد. دلیل توقیف، چاپ ترجمه ای از اسد الله امرایی ذکر شده که ترجمه را می توانید در وبلاگ نوشته های وحید پور استاد بخوانید.

 

2 نوشته شده در  84/01/22ساعت 20:3  توسط جعفر مرتضوی  | 

دار المجانین
اینجا

شهر دیوانه ها است.

حاظرم قسم بخورم

به هر سر مبارکی

که تو بخواهی.

2 نوشته شده در  84/01/19ساعت 20:34  توسط جعفر مرتضوی  | 

دروغ
مطلبی که در زیر می آید سال ۸۱ در وبلاگ قدیمی ام منتشر شده بود، منتهی با توجه به اینکه پست های سال ۸۱ ام پاک شده اند، خالی از لطف ندیدم که آن را دوباره اینجا بیاورم.( راستی چرا پرشین بلاگ نسبت به پاک شدن مطالب قدیمی هیچ تذکری به وبلاگ نویسان نداده بود؟)

دروغ

نشستند روبروی یکدیگر، بعد دروغ هایی را که از قبل آماده کرده بودند یا حتی آنهایی که همان لحظه به ذهنشان می رسید برای هم گفتند. ابتدا تصور من این بود که متوجه دروغ هایی که می شنوند نیستند، اما اشتباه می کردم. آنها یک زندگی دروغی یک هویت دروغی و هزار کلمه حرف دروغ داشتند که فقط با آنها می توانستند زندگی کنند.

2 نوشته شده در  84/01/16ساعت 16:33  توسط جعفر مرتضوی  | 

تنها دلش گرفته
مرد تنها نشسته است و دارد توی دلش گریه می کند.فکر می کند که چقدر تنها است .فکر می کند که نیست. فکر می کند که فرار کند و برود آنقدر دورها که هیچکس نشناسدش و آنجا یک نیمکت پیدا کند و بنشیند گریه کند. مرده ها خیلی تنهایند. بیچاره مرده ها. بلند می شود و راه می رود. دعا می کند که  جاده هیچوقت تمام نشود.

 

2 نوشته شده در  84/01/11ساعت 13:28  توسط جعفر مرتضوی  | 

درخت انجیر

درخت انجير پشت پنجره، جوانه زده.

درخت انجير پشت پنجره ميوه داده،

درخت انجير پشت پنجره زرد شده،

درخت انجير پشت پنجره مرده.

برگ هاي ريز و کوچک بر گونه هاي درخت روئيده اند.

برگ هاي سبز بزرگ تنش را پوشانده اند.

برگ هاي زرد و قهوه اي، چروکيده، به زير پايش ريخته اند.

تن لخت انجير گواهي مي دهد،

درخت انجير پشت پنجره مرده است.

 

 

2 نوشته شده در  84/01/07ساعت 0:2  توسط جعفر مرتضوی  | 

بوسه

بوسه بر لبانت

که فکرشان

دهانم را پر از بزاق کرده

2 نوشته شده در  84/01/07ساعت 0:1  توسط جعفر مرتضوی  | 

?

مرد گفت دماغش می خارد انگار و زن دست کرد و برايش خاراند و بعد لالايی خواندند و پسر ترسيد بدود که پايش چند مرتبه خراش برداشته توی تظاهرات. مرگ بر آمريکا. که افشا می کنند کلمات آنچه می خواهيم و حتی آنچه که نمی خواهيم. حتی مکاتب هم همين ها را میگويند. در تاريخ ۱۹۶۸ در پاريس خبرهايی بوده و ما بی خبر شديم.

انگار همين ديروز بود که رنگ زد و همه ی عقده هايش را روی سر من بيچاره خالی کرد و من مانده بودم که وسط اين همه آدم می شود عقده ها را بالا آورد! حتماْ چشمهايشان را درويش می کنند و دماغشان را می گيرند و چند نفر بالا می آورند از عقده های من.

گوشهايشان را می گيرند تا سال ۱۹۸۶ که زد می آيد کنار يک رودخانه ای که اسمش به خاطرم نمی آيد و زاز زاز گريه ميکند تا می ميرد. حتما از دماغش کلی آب آمده و هيچکس نبوده که آبچکان بينی اش را برايش سفت کند. بيچاره!

2 نوشته شده در  84/01/06ساعت 23:55  توسط جعفر مرتضوی  |