وبلاگی برای دانشگاه قم http://qom.blogfa.com
به نام خدا
مطالبي که در اين وبلاگ نوشته ميشوند خصوصي اند. خصوصي به اين معنا که به خاطر زبان پوشيده و رمزگونهشان قابل درک و فهم براي کسي به غير از نويسندهي وبلاگ نيستند. نوشته هاي که در اين صفحهي مجازي نقش ميگيرند، سرريز روح جعفر مرتضوي اند. سر ريزي که مي تواند بر آمده از شادي ها و غم ها، اميد ها و يأس هاي نويسنده باشد، اما متاسفانه آنچه که عموماً در اين صفحه با خوانندگان به اشتراک گذاشته ميشود، تصاوير سياهي اند که بر روح نويسنده نشستهاند و بازتاب شان در اينجا بايد تلاشي براي زدودنشان تلقي شود. مشخص نيست که اين بازي با کلمات چقدر در آرامش نويسنده نقش دارد، خصوصا اينکه زبان رمز گونه اش سهم ديگران را از معنا ناديده می گيرد.
نويسنده، امروز با کلمات حروف الفباي فارسي روي صفحه کليد بازي ميکرد تا شايد بتواند ترکيب بديعي براي احساسش- که طبق معمول غمگنانه بود- بيابد. احساس سردي وجودش را فرا گرفته بود و کلمات هم از به دوش کشيدن بار غصه هايش شانه خالي ميکردند. کلمات تقصيري نداشتند. نويسنده حتي از اينکه بداند چه دردي دارد درمانده بود. مي دانست که خسته شده و دلش گرفته است. فکر مي کرد که تنها است. تنها. بيشتر که فکر کرد ديد دارد فرا فکني مي کند از خودش بدش آمد که چرا بار غم هايش را روي سر اين واژهي بيهمهکس مي اندازد.
چقدر فضا به کسي که روي يک صندلیِ يک نفره کنار دستمان نشسته حاضريم بدهيم.
چقدر فضا به کسي که روي يک صندليِ يک نفره کنار دستمان نشسته حاضريم بدهيم.
نصف صندلي به اضافهي فضاي اتاق براي نصف يک بدن را براي خودمان برمي درايم و بقيه را براي او مي گذاريم؟
نصف صندلي به اضافهي فضاي اتاق براي نصف يک بدن را براي او خالي مي کنيم و از بقييه، خودمان استفاده ميکنيم؟
هر کدام به سهممان قناعت مي کنيم ولي از فشار هاي خفيف براي وسعت بخشيدن به فضايمان استفاده مي کنيم؟
از بخشيدن فضاي بيشتري به همصندلي مان دريغي نداريم، هر چند هر دو طرف پذيرفته ايم به بخشيدن همان نيمه به يکديگر راضي باشيم؟
ما گوسفنديم.
بع بع.
در علفزار مي چريم.
بع بع.
به دنيا مي آوريم.
بع بع.
بزرگمان مي کنند.
بع بع.
عاشق و پير ميشويم.
بع بع.
و مي ميريم.
غم ها زياد براي آدم تکرار مي شوند. آدم دلش برايشان تنگ نمي شود چون مي داند دوباره در آغوششان مي کشد. بارها و بارها. غم ها در همسايگيمان خانه مي کنند و منتظر يک ثانيه زمان سرگردان مي نشينند تا دلدارهايشان را در آغوش بفشارنند.
شهر دیوانه ها است.
حاظرم قسم بخورم
به هر سر مبارکی
که تو بخواهی.
دروغ
نشستند روبروی یکدیگر، بعد دروغ هایی را که از قبل آماده کرده بودند یا حتی آنهایی که همان لحظه به ذهنشان می رسید برای هم گفتند. ابتدا تصور من این بود که متوجه دروغ هایی که می شنوند نیستند، اما اشتباه می کردم. آنها یک زندگی دروغی یک هویت دروغی و هزار کلمه حرف دروغ داشتند که فقط با آنها می توانستند زندگی کنند.
درخت انجير پشت پنجره، جوانه زده.
درخت انجير پشت پنجره ميوه داده،
درخت انجير پشت پنجره زرد شده،
درخت انجير پشت پنجره مرده.
برگ هاي ريز و کوچک بر گونه هاي درخت روئيده اند.
برگ هاي سبز بزرگ تنش را پوشانده اند.
برگ هاي زرد و قهوه اي، چروکيده، به زير پايش ريخته اند.
تن لخت انجير گواهي مي دهد،
درخت انجير پشت پنجره مرده است.
بوسه بر لبانت
که فکرشان
دهانم را پر از بزاق کرده
مرد گفت دماغش می خارد انگار و زن دست کرد و برايش خاراند و بعد لالايی خواندند و پسر ترسيد بدود که پايش چند مرتبه خراش برداشته توی تظاهرات. مرگ بر آمريکا. که افشا می کنند کلمات آنچه می خواهيم و حتی آنچه که نمی خواهيم. حتی مکاتب هم همين ها را میگويند. در تاريخ ۱۹۶۸ در پاريس خبرهايی بوده و ما بی خبر شديم.
انگار همين ديروز بود که رنگ زد و همه ی عقده هايش را روی سر من بيچاره خالی کرد و من مانده بودم که وسط اين همه آدم می شود عقده ها را بالا آورد! حتماْ چشمهايشان را درويش می کنند و دماغشان را می گيرند و چند نفر بالا می آورند از عقده های من.
گوشهايشان را می گيرند تا سال ۱۹۸۶ که زد می آيد کنار يک رودخانه ای که اسمش به خاطرم نمی آيد و زاز زاز گريه ميکند تا می ميرد. حتما از دماغش کلی آب آمده و هيچکس نبوده که آبچکان بينی اش را برايش سفت کند. بيچاره!